علاء الدوله سمنانى

42

چهل مجلس ( فارسى )

آيندهء پايندهء بىوحشت نسيان ! ياد مىدار ، در آن زمان كه زمان بىزمان و كون بىمكان بود ، تويى تويى تو با مايى ما هم‌خانه بودى ، و قدم آنجا كه قدم و جاى قدم نبود ، و وجود و عدم هم نبود بر قدم قدم ما نهاده . . . اين اسراريست نيوشيدنى و پوشيدنى نه نوشتنى . . . اگر در دوزخ تازد ، بهشت بازد . و اگر در بهشت تازد دوزخ بازد ، و اگر از « خود » بيرون تازد هر دو را در تو بازد . . . نورى از صفت ارادت حق به تو بازخورد در آن نور نيست شدى و گردن نهادى اكنون كه ثمره چيدى ، راضى شدى كه هستى در تو سر به آسمان كشيد . ترا بدان صفت از آن موصوف كردند تا از هستى نيستى نيست گردى و در نيستى از نيستى هم نيست آئى و از هستى نيستى در هستى او نيست شوى ، تا هست و نيست تو به تو قايم نماند و تو در هستى او به دو هست گردى و در بىخودى خود به دو نيست آئى . تا با تو ز هستى تو هستى باقيست * ايمن منشين كه بت‌پرستى باقيست گفتى بت پندار شكستم رستم * آن بت كه ز پندار شكستى باقيست تو خود درخت هستى را به آب ارادت پرورانيدى تا از سر هستى بىآزار سخنهاى دل‌آزار از تو گفته شد » « 1 » .

--> ( 1 ) . مكاتبات عبد الرحمن اسفراينى و علاء الدوله سمنانى صفحه 52 .